تبلیغات
پنجره مخفی من - برگرد....
پنجره مخفی من
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM

سلام ....

 

نمیدونم چطوری شروع کنم...خیلی وقته  هیچ وبلاگی رو بااین حال بروزنکرده بودم...

 

امروز1تیره یعنی 5روزدیگه تومیمیری و19روزدیگه متولدمیشی......آخه ساناز19تیربه دنیااومد

 

و5تیرپروازکرد....شایدواسه همینه که اینقدرداغونم....دیشب یه بارون خیلی شدیداومدمنم طبق معمول کنارپنجره ی

 

اتاقم نشستم به بیرون خیره شدم وتامیتونستم باخداوساناز وآسمون حرفیدم...وای چه حالی داره ....من وسانی وبارون

 

وخدا.....دلم میخواست اون لحظه کنارمزارش بودم وتامیتونستم گریه کنم... به خداگفتم بین این همه اشک وبارون میدونم

 

اشکای یه دختردیوونه ی تنهارومیبینی وصداشو میشنوی پس یه کاری کن تادوباره باسانی زیربارون بشینم...

 

خدای مهربونم امروزدعامومستجاب کرد...وقتی بعداظهرکنارمزارش بامامانم اینا نشسته بودم وسعی میکردم بین

 

آدمابغضموفروبدم ووانمودکنم حالم خیلی خوبه...یهوبغض آسمون ترکید...یه بارون خیلی شدیدشروع کردبه

 

باریدن...انگارآسمونم داشت واسه بغض من گریه میکرد...آخه میدونه جز اون همدرددیگه ای ندارم....  همه ی آدما

 

ازترس اینکه یه وقت رازبارونونفهمن وزیرچشمای آسمون خیس نشن باعجله رفتن... منم که دیدم هیچ کس نیست

 

وفقط من وتنهای شهروخداوبارون باهمیم زیراون بارون شدید نشستم کنارسانازم و تامیتونستم زارزدم وقتی به

 

دوروبرم نگاه کردم دیدم تموم اون جمعیت وایستادن زیرسایه بونای در ورودی مدرس ومنو که تنها زیربارون

 

رگبارکنار

 

قبرعشقم نشستم وگریه میکنم باانگشت به همه نشون میدن....وقتی دیدم تنهانیستم وازاون موقع همه نگام میکردن...گفتم

 

هی...داری باتنهای شهرصحبت میکنی...دیگه نبایدپیش مردم این شهرباهاش صحبت کنی ....پاشودم

 

ورفتم...هرچندهمه باتعجب نگام میکردن...دارم روزبه روزتنهای شهربودنتو بیشتردرک میکنم آبجی....

 

نمیدونم چرااین آدمااینقدرازبارون خداترس دارن...مگه خیس شدن...گریه کردن...دلتنگ شدن و دلبستن به یه

 

قبرخشک وخالی چه گناهی داره که همه باتعجب نگام میکنن وبایدبه خاطرش سرزنش بشم...مگه چی خواستم ازدنیای

 

خدا بجز چندتادونه بارون ویه سنگ قبر....امشب سرنمازموقع دعافقط سکوت کردم..آخه ترسیدم اگه باخداحرف بزنم

 

آتیش دلم شعله بکشه وتموم سجاده وچادرم موبسوزونه..

 

 

به خداساناز2سال که سهله تاابددیوونه ومنتظرتم...حتی اگه همه بهم بگن دیوونه ...اگه همه ترکم کنن...وحتی اگه

 

تنهای شهرکه سهله تنهای دنیابشم....

 

راستی آبجی "دیوانه خوانده اندمراعاقلان شهر       دیوانه ام بله ودوچندانم آرزوست...:

 

مگه نمیگن ناامیدی کفره...هنوزامیدوارم به هوش بیای.....وبرگردی خونه آبجی مهربونم....

 

وای خدایا چقدراین شهر.......این دنیا... واسم تنگه....به قول نسترنم:"دلم میخواهدبخوابم مثل ماهی حوضمان که چندروزیست

 

روی آب خوابیده "....دعاکنید بخوابم.....تاابدوهمه شوخواب سانازو خداوبارونوببینم....

 

به قول خودم:

 

"سارا"حدیث ساده ی یک سرسپردن است

 

وصف شهیدبی سروعشقی که مردن است

 

لیلاکه غبطه خورده به حال جنون من

 

اینجاکناربادیه درحال مردن است...

 

این قطره های اشک که ازگونه میچکند

 

آب انارداخل تُنگی فشردن است

 

آری هوای عشق هیاهوی زندگیست

 

امامسیررودبه دریاسپردن است

 

بایدکه رفت تادل دریای عشق وباز...

 

گویی که دردمنتظر"دل" سپردن است

 

 

......

وبه قول حافظ عزیزم:

 

دست ازطلب ندارم تاجان من برآید

 

یاتن رسدبه جانان یاجان زتن برآید

 

بگشای تربتم رابعدازوفات وبنگر

 

کزآتش درونم دودازکفن برآید

 

بنمای رخ که خلقی واله شوندوحیران

 

بگشای لب که فریادازمردوزن برآید

 

جان برلب است وحسرت دردل که ازلبانش

 

نگرفته هیچ کامی جان ازبدن برآید

 

ازحسرت دهانش آمدبه تنگ جانم

 

خودکام تنگدستان کی زان دهن برآید

 

گویندذکرخیرش درخیل عشقبازان

 

هرجا که نام حافظ درانجمن برآید

 

برگرددیگه هیچی نمیخوام....نه درس ....نه عشق .....نه زندگی....فقط تووخداکنارم باشین نازی....فقط همین ...

 

واسم دعاکنیدمامیم میخوادومین سالگردسانی روتاچندروزه دیگه بگیره....کاش تااون روز نباشم....

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 2 تیر 1391 :: نویسنده : زنده یادساناز. وسارا بهشتی
سه شنبه 21 آذر 1391 09:40 ق.ظ
سلام سارا
چقدر غم تو نوشته هاته . غمت خیلی سنگینه ولی میدونی ساناز همیشه پیشته و داره نگات میکنه . مطمئن باش اگر شاد ببینتت اونوقت اونم شاد میشه . وقتی درس می خونی وقتی موفق میشی تو هر عرصه از زندگی ات، وقتی که میخوای عروس بشی، همیشه و همیشه بدون که ساناز کنارته و بهت افتخار میکنه . بازم مطلب بنویس .
یکشنبه 25 تیر 1391 12:41 ب.ظ
سلام و سپاس
با دو شعر تازه از هادی خوانساری به روزم. دعوتید به خوانش.
سه شنبه 20 تیر 1391 08:59 ق.ظ
سلام عزیز. با احترام دعوتید به وبلاگم
یکشنبه 18 تیر 1391 03:14 ب.ظ






عصری میان آن همه خون گریه‌ها و دود

ماشین سرخ گل زده آمد تو را ربود



ماشین سرخ گل زده آهسته رفت و بعد

یک سایه ناپدید شد آن‌جا میان دود



رفتی و بعد خاطره‌هایت یکی‌یکی

مهمانی آمدند در این خانه‌ی کبود



حتا سراغ خاطره‌هایت نیامدی

وقتی که دستمال دلم خیس گریه بود



حتا نگفته بود کسی عاشقت شده است

آخر به غیر من که کسی عاشقت نبود‌!؟



بعد از تو صد فرشته‌ی غمگین به تسلیت

یک‌باره آمدند در این شعرها فرود















آن شب ز پشت پنجره مردی کنار رفت

مردی شبیه من، جسدی خسته و عمود



حالا به احترام تو بعد از دو سال باز

عصری کنار پنجره این شعر را سرود


سلام خانمی من واسه اولین بار به تور خیلی اتفاقی وارد وبلاگ شما شدم

جالبتر واسم این بود که من شما متولد یه شهرستانیم/و خوشحالم و به خودم میمالم که دوست شاعر وعزیزی مثل شما پیدا کردم/خوشحال میشم اگه از وب من هر چند متفاوت بازدید کنید و نظر بدین/ضمنا من با اجازه شمارو لینک میکنم/منتظر حضور گرمت هستم/بای
یکشنبه 18 تیر 1391 12:23 ق.ظ
من اولین بار وب رو از اولین پست خوندم و میونه های راه متوجه رفتن ساناز شدم
خیلی داغون شدم ازین رفتن و باورم نمی شد
مطمئنم که نمی تونم درکت کنم
ولی دوست دارم سارای عزیزم
مطمئنم ساناز هر لحظه به یادته و دوست نداره تو مراسم دومین سالگردش تو رو اینقدر دلشکسته ببینه
شنبه 17 تیر 1391 02:27 ب.ظ
گاه بی گاهیست مرگ
میگویند چیزی است شبیه زندگی
شاید اتصال دو زندگی موازیست
شاید عبوریست به وقت هبوطمان..
(علیرضا کریمی)
جمعه 16 تیر 1391 12:53 ق.ظ
سلام سارای عزیزم

بعد از مدتها به وبلاگم سر زدم یهویی دلم هوای ساناز و کرد
اومدم بغضم ترکید

همیشه هست باور کن همیشه تو قلب ما زنده است
باور کن

دلم گرفته سارا
دلم ............

مواظب دلت باش
پنجشنبه 15 تیر 1391 02:08 ب.ظ
«بوسه‌ی آخر»
(نظر یادتون نره)
سه شنبه 13 تیر 1391 12:04 ب.ظ
درود موفق باشید
چهارشنبه 7 تیر 1391 10:44 ق.ظ
سلام دوستان عزیز وارجمندم
دختران خوشبخت سارای عزیز وساناز مهربون



امیدوارم سالم وتندرست باشی


خوشحال شدم وبلاگ شما را دیدم
خوشحال تر می شوم شما هم به خونه مجازی من تشریف بیارید

در دوره ای که مردانگی ومحبت کم رنگ است

در زمانه ای که دوستی بدون سودجویی گوهری کمیاب است

در زمانه ای که گرانی زندگی را به کام ما تلخ کرده است

بیایید درخت دوستی بنشانیم وکام دل برگیریم ونهال دشمنی را از میان برداریم


تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد


.........

خونه ما چشم به راه شماست
چهارشنبه 7 تیر 1391 09:24 ق.ظ
باسلام دفتر اول رباعیاتم در آدرس زیر آماده ی دانلود است زحمت بکشید به علاقه مندان خبر دهید.naderi13.persiangig.com
یکشنبه 4 تیر 1391 07:54 ق.ظ
برای ساناز بهشتی و شعرهایش


کدام ابریشم از جاده هایت می گذرد
کدام جاده از ابریشم هایت ...

با این سطرها
از اتوبوس پیاده شدم

دختری که دوست داشت توی شعر باشد
پیاده شد
دستش را باز کرد
که خط ها را نشانم داد

گفتم از راههای باریک
راههای پیچیده
از راههای تاریک می ترسم

از اینکه شعری بلند گفته باشم
از تنهایی ته شعر
می ترسم

دختری که دوست داشت توی شعر باشد
رو سری اش را برداشت
گیسوانش را باز کرد
که موهایش را بهم پاشید

گفتم شعر گاهی باریکتر از موست
گاهی پیچیده تر از مو
شعر گاهی تاریکتر از موست

دختری که دوست داشت توی شعر باشد
عینک سیاهش را برداشت
که رنگ چشمهایش را
بهم ریخت

گفتم شعر سرنوشت تو نیست
به اتوبوس اشاره کردم
که در ایستگاههای دیگر
دور می شد
و آدمهای دیگری
از آن پیاده می شدند

دختری که دوست داشت توی شعر باشد
چیزی نگفت
ساقهایش را از کفش درآورد
بالهای سفیدش را باز کرد
و دیگر
شبیه دختری نبود
که دوست داشت توی شعر باشد .



( امیررضا سیدحسینی )

جمعه 2 تیر 1391 01:00 ب.ظ
درود بر شما دوست فرهیخته و بزرگوار.
وبلاگ کیوان عابدی به روز شد.با یک سبد سیب و مهربانی میزبانتان هستم.
با سپاس
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

ساناز بهشتی.متولد شهرستان کاشمر(زادگاه زردشت پیامبر)
دانشجوی رشته ادبیات انگلیسی
مجموعه غزل چاپ شده(رقص عقاب)

این وبلاگ از تاریخ 6/4/89توسط سارابهشتی خواهر مرحوم ساناز بهشتی بروز میشود.

برداشت مطالب و اشعار از این وبلاگ با ذکر نام نویسنده مجاز میباشد.
مدیر وبلاگ : زنده یادساناز. وسارا بهشتی
پیوندها
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :